محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4542

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « به كار خويش بازگرد . » و او بازگشت . گويد : پس از آن محارب بن عيسى به رقابت با ابن معاويه برخاست و گروهى را فراهم آورد و سوى شاپور رفت . پسر وى مخلد بن محارب در شاپور به زندان بود كه يزيد بن معاويه او را گرفته بود و بداشته بود . وى به محارب گفت : « پسر تو در دست او است و با وى نبرد مىكنى مگر نمىترسى كه پسرت را بكشد . » گفت : « خدايش دور بدارد . » گويد : يزيد با محارب نبرد كرد و محارب هزيمت شد و سوى كرمان رفت و آنجا ببود تا محمد بن اشعث بيامد و به دو پيوست . سپس با ابن اشعث نيز به رقابت برخاست كه وى را با بيست و چهار پسرش كشت . گويد : عبد الله بن معاويه همچنان در استخر ببود تا ابن ضباره با داود بن يزيد هبيرى به مقابلهء وى آمدند . ابن معاويه بگفت تا پل كوفه را بشكستند ابن هبيره ، معن بن - زائده را از راه ديگر فرستاد . سليمان به ابان بن معاوية بن هشام گفت : « قوم سوى تو مىآيند . » گفت : « دستور نبرد با آنها را ندارم . » گفت : « هرگز به تو دستور نخواهند داد . » پس سوى آنها رفت و به نزديك مرو شاذان با آنها نبرد كرد . معن بن زائده رجزى مىخواند به اين مضمون : « امير قوم فريبكار و نيرنگباز نيست « از مرگ گريخت و به چنگ مرگ افتاد . » ابن مقفع با ديگرى گفت : « شعر چنين است : از مرگ گريخت و در چنگ آن افتاد دانسته گفتى ؟ گفت : « دانسته گفتم . » گويد : پس از آن ابن معاويه هزيمت شد و معن دست از آنها بداشت . يكى از خاندان ابو لهب در نبردگاه كشته شد و چنان بود كه مىگفته بودند : يكى از بنى هاشم